میهمانی:

روزی مردی از خاندان کل بگی ناراحت به خانه اش رفت،در گوشه ای از خانه نشسته بود که همسرش علت را از وی پرسید.مرد گفت:امروز در خیابان یکی از اقوام را دیدم و تعارفهای زیاد من باعث شد که او دعوت مرا بپذیرد و برای ناهار به خانه ما بیاید،اما دریغ از یک ریال که در جیبم باشد و بتوانم یک سفره آبرومند برای آنها  بیاندازم،زن که چاره ی کار در دستش بود به مرد گفت نگران نباش،اندک پولی برای چنین مواقعی کنار گداشته ام،سپس زن تمام پس اندازچند ساله اش را به همراه  لیستی از اقلام مورد نیاز به مرد داد و او را راهی بازار کرد.

مرد خوشحال و شادمان به بازار رفت و از مرغ و گوشت و برنج و ... خرید و به خانه برد.زن از تمام هنرمندیش استفاده کرد و با دستانش معجزه کرد تا میهمانان از غذا حداکثر لذت را ببرند.

آفتاب به نیمه آسمان رسید و لحظه موعود فرا رسید.میهمانان آمدند و سفره ای رنگین از بالای منزل تا پایین آن انداخته شد.یکی مرغ بریان میخورد و دیگری ماهی دودی،یکی کباب و آن یکی گوشت لای برنجی.خلاصه همگی تا زیر گلو خوردند و رفتند.مرد و زن خوشحال بودند و خدا را سپاس می کردند که توانسته بودند آبرویشان را جلوی میهمانان حفظ کنند.اما دیری نگذشت که مرد شنید همان میهمانان چه حرفها که پشت سرش نزده بودند،میهمانان گفته بودند:

برنجش بوی"نا" میداد و مرغش بوی "ساهار"

 گوشتش بوی"مست" میداد و ماهیش پر از خار

گرچه که ازخاندان کل بگی است اما

بهش نمره یک میدهیم از هزار

 

مرد با شنیدن این حرفها دلش شکست و دستانش به آسمان دراز کرد:

خدایا،بنده هایت را هدایت کن به راه راست....

 

"پویا"

 

Kalbagi22@yahoo.com